سید هاشم بحرانی در کتاب روضه العارفین از کتاب حیاه القلوب روایت می کند:

جبرئیل نزد رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود علی علیه السلام وارد شد،جبرئیل به احترام آن حضرت از جای خود برخاست،
پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله فرمود:
آیا برای این جوان بر می خیزی؟
جبرئیل عرض کرد:
بلی،زیرا او حق استادی و تعلیم بر من دارد.
فرمود؛ای جبرئیل! در کجا و چگونه بوده است؟
عرض کرد:خداوند تبارک و تعالی که مرا آفرید از من سوال کرد:تو کیستی و اسمت چیست؟
من کیستم و نامم چیست؟
من در پاسخ آن دچار حیرت و سرگردانی شدم،و در آنجا یعنی عالم انوار همین جوان ظاهر شد و پاسخ آن سوال را به من آموخت و به من فرمود:بگو؛
تو پروردگار جلیل(بزرگ مرتبه)هستی و اسم تو جمیل(خوب و نیکو)است،و من بنده خوار و بی مقدار توام و نام من جبرئیل است.
و به خاطر همین بود که برای او برخاستم و او را تعظیم کردم.
پیغمبر اکرم صل الله علیه و آله فرمود؛عمر تو چه مقدار است؟
جبرئیل عرض کرد:ستاره ای است که هر سی هزار سال یکبار از عرش الهی طلوع می کند،من سی هزار بار طلوع آن را مشاهده کرده ام.
رسول خدا صل الله علیه و آله وسلم فرمود:
اگر آن ستاره را ببینی می شناسی؟
عرض کرد:بلی چگونه نشناسم.
آنگاه به علی علیه السلام فرمود:عمامه را از پیشانی خود بالا بزن.
 
همین که عمامه را کنار زد جبرئیل آن ستاره و آن نور را در پیشانی علی علیه السلام مشاهده کرد.💐

📚 کتاب انوار النعمانیه،ج1،ص15




در پس پرده نهان بودی و قومی به ضلالت
حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدائی
پس چه گویند گر از طلعت زیبا که تو داری
پرده برداری و آن گونه که هستی بنمائی