الله اکبر به این روایت...

.ِ.

.

☀️جابربن عبدالله انصاری گفت: .

.

.

☀️ در جنگ جمل خدمت امیرالمومنین علی (علیه السلام) بودم و مخالفینی ک پیرامون عایشه را گرفته بودند هفتاد هزار نفر بودند ِ

ِ


هیچکدام از آنها را ندیدم که شکست می خورد، مگر اینکه می گفت: 

علی (علیه السلام) مرا شکست داد.

و هیچ مجروحی نبود، مگر اینکه میگفت: علی (علیه السلام) مرامجروح ساخت و هیچکس در حال جان کندن نبود، مگر اینکه میگفت: علی علیه السلام مرا کشت. .

.

.


و من در طرف راست لشکر نبودم مگر اینکه صدای علی (علیه السلام) را می شنیدم و 

در طرف چپ لشکر قرار نمی گرفتم مگر اینکه صدای علی (علیه السلام)را می شنیدم. .

و 

آنگاه که از کنار طلحه گذشتم ؛ در حالی که داشت جان میداد و در سینه اش تیری 

نشسته بود، .


به او گفتم: چه کسی این تیر را به توزد؟ گفت: علی بن ابیطالب (علیه السلام)

.

.


گفتم: ای حزب بلقیس وای لشکر ابلیس، علی ابداً تیری نینداخت و جز 

شمشیر در دستش چیز دیگری نبود ...

.

.

.

گفت ای جابر آیا او را نمیبینی ک چگونه گاه ب آسمان بالا میرود و گاه به زمین می آید ؟

ِ

ِ

.


و یکبار از طرف مشرق می آید و بار دیگر از طرف مغرب، آیا نمی بینی که مشرق و مغرب در برابرش یکسان است و از 

اسب سواری  نمیگذرد مگر اینکه به او نیزه میزند و با احدی برخورد نمیکند، مگر 

اینکه او را به قتل می رساند  بدین صورت که یا  به او 

ضربه ای وارد میکند یا او را به صورت واژگون میسازد یا به او میگوید : بمیرای دشمن خدا و او فوراً میمیرد...

ِ

ِ

ِ


علی(علیه السلام) و جامعه کبیره نوشته مرحوم دکتر عبدالعلی گویا ص٢٦٥