شعر :: شیعه امام علی علیه السلام

شیعه امام علی علیه السلام

انچه شیعیان برایتی باید بدانند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر» ثبت شده است

یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد

یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد



🔹مصرع ناقص من کاش که کامل می شد

🔸شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد


🔹شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست

🔸واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست


🔹من که حیران تو حیران توام می دانم

🔸نه فقط من که در این دایره سرگردانم


🔹همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد

🔸شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد


🔹کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است

🔸راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است


🔹کعبه افتاده به پایت سر راهت سرمست

🔸«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»


🔹کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید

🔸خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید


🔹کعبه بر سینه ی خود نام تو ای مرد نوشت

🔸قلم خواجه ی شیراز کم آورد، نوشت:


🔹«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه

🔸مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه»


🔹راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست

🔸کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست


🔹روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید

🔸«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید


🔹می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

🔸دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام


🔹بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار

🔸پا در این دایره بگذار عدم را بردار


🔹بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی

🔸یازده مرتبه در آینه تکرار شدی


🔹می نویسم که شب تار سحر می گردد

🔸یک نفر مانده از این قوم که برمی گردد


🖊سید حمیدرضا برقعه ای

۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدامیرحسین اکبری

شعر امام صادق علیه السلام درمورد عمر بن خطاب

✅شعر امام صادق علیه السلام درمورد عمر بن خطاب لعنت الله علیه:


من جدّه خاله و والده
و أمّه أخته و عمّته
أجدر أن یبغض الوصیّ و أن
ینکر یوم الغدیر بیعته


ترجمه:
کسی که جد او پدر و دایی اوست و مادر او خاله و عمه اوست
عجیب نیست که دشمن وصی باشد و بیعتش را در روز غدیر انکار کند !!!
📝بحارالانوار، جلد ۳۱، صفحه۰۰ ۱

۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدامیرحسین اکبری

به به

نیست "حبل الله" جز مولا امیرالمؤمنین
حولِ او وحدت نما گر میلِ وحدت داشتی

۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدامیرحسین اکبری

غریبــ مادر حسن....


غریبــ مادر حسن....

#یاس_بے_نشان_علـــــــے


به دل شعله ورم سایه ی دریا افتاد

عاقبت قرعه به نام من تنها افتاد


زهر هم سوخت به حال جگر سوخته ام

شعله شد آب شد و خون شد و از پا افتاد


باز هم خاطره هایم همگی زنده شدند

راه من باز بر آن کوچه ی غم ها افتاد


یادآن کوچه ی باریک همان کوچه ی تنگ

کوچه ای که گذر سنگدل آن جا افتاد


شور می زد دلم  و در دل آن وانفسا

چشم نامرد به ناموس علی تا افتاد


آن چنان زد که ره خانه ی خود گم کردیم

آنچنان که به رخ برگ گلی جا افتاد


مادرم روی زمین بود و پی ام می گردید

من نفس می زدم او از نفس اما افتاد


 پاره های جگرم می چکد از کنج لبم

باز در خانه ی من روضه ی زهرا افتاد


یاد آن کوچه که با مادر خود می رفتم

دیدم آن روز در آن راه چه غوغا افتاد


دست بر شانه ی من دست دگر بر دیوار

مادرم خواست بخیزد ولی از پا افتاد

۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
سیدامیرحسین اکبری